من یک مدیر دهه هفتادی هستم

سلام. من عرفان جمال زاده هستم، صاحب و مدیر یک شرکت تبلیغاتی که در سال 94 با سرمایه بسیار کم شروع به کار کرد و در بازار اسفناک 3 سال گذشته تونست بدون داشتن پیشینه ی خاص و شهرت و حمایت مالی روی پای خودش بلند بشه، مشتری جذب کنه و درآمد داشته باشه. من متولد شهریور 1375 هستم و به عبارتی تا امروز 21 سال و 10 ماه زندگی کردم. زمانی که شرکتم رو تاسیس کردم حدود 19 سال داشتم.

هرچند از اطرافیان زیاد میشنوم که من رو آدمی موفق خطاب میکنن ولی خودم رو هنوز در مسیر موفقیت میدونم و فکر میکنم که چندین سال تا اونجایی که بتونم به خودم بگم یک فرد موفق فاصله دارم. اما در این مقاله قصد دارم در مورد برخی از چالش هایی که تا اینجای مسیرم تجربه کردم، تصمیم های مهمی که گرفتم و اعمالی که انجام دادم از نگاه نگاه یک مدیر دهه هفتادی صحبت کنم. این بین تصمیم های درست و اشتباه زیادی بودن که من به جهت ارزشمند شمردن وقت خواننده ی این مقاله از بیان همه ی اون ها خودداری میکنم و تاثیرگذار ترین اونها رو با شما در میون میذارم.

اگر شما دهه هفتادی باشید و بخواید به بازار کار ورود کنید اولین چیزی که بقیه در مورد شما فکر میکنن این هست که احتمالا فردی بی مسئولیت و غرق در دنیای کودکی هستید. راستش رو بگم زیاد هم اشتباه فکر نمیکنن. متاسفانه مسیر تعریف شده در جامعه برای افرادی که در دهه هفتاد پا به زندگی گذاشتن اون ها رو به سمتی میبره که چنین صفاتی رو کسب کنن. پس هنوز هیچی نشده شما قربانی مسیری میشید که نسلتون به اون سمت میره و حتی اگر شق القمر هم کرده باشید باز با همون گلوله که به اونها شلیک میشه به شما هم شلیک میکنن چرا که شما یک دهه هفتادی هستید.

من در سن 18 سالگی تحت تاثیر زندگی نامه چند کارآفرین موفق دنیا تصمیم گرفتم که از جایی که در اون کار میکردم استعفا بدم و شرکت خودم رو تاسیس کنم. تا قبل از اون من تجربه کار کردن در یک شرکت بازاریابی شبکه ای، یک کارخانه فولاد، فروش محصولات مربوط به امنیت محیط های تجاری و مسکونی و یک شرکت تبلیغاتی رو داشتم و باورم این بود که تجربه لازم رو دارم و وقتشه که کار خودم را شروع کنم. امروز میدونم که اشتباه میکردم و تجربه لازم رو نداشتم ولی به شدت معتقدم که اگر از هر مسیر دیگه ای غیر  از همین مسیر میرفتم، به این سرعت نتیجه نمیگرفتم. من شرکتم رو با کمک یکی از دوستانم که یک محیط تجاری کوچک داشت تاسیس کردم و شروع کردم به جذب مشتری. با هر کس و ناکسی در مورد خدماتمون صحبت میکردیم و حرف قیمت که میشد، از ترس اینکه نکنه با قیمت مد نظر موافقت نشه، قیمتی بسیار پایین و ارزون رو پیشنهاد میدادم و فکر میکنید چی میشد؟ کسی که بهش میگفتیم مشتری بعد از پایان جلسه دیگه حتی جواب تلفنمون رو هم نمیداد.
بعد ها من فهمیدم که اینجا 2 تا اشتباه میکردم. یک اینکه هرکسی نمیتونه مشتری خدمات ما باشه و یک جاهایی حتی باید من از بین افرادی که مراجعه میکنن به یک سری ها نه بگم و دو اینکه ارزش کاری که بلدم انجام بدم رو بدونم و به قیمت درستش اون رو بفروشم. اون روز ها به شکل عجیبی گذشت و ما هم بیشتر از چند مشتری که اون ها هم مبلغ زیادی رو وارد مجموعه ما نکردن نتونستیم جذب کنیم. مرداد 95 بود که یک اتفاق مهم در زندگی شغلی من رخ داد. من یک سری تخصص هایی داشتم و یک آژانس تبلیغاتی هم بود که مشتری های خوبی داشت و تخصص من رو کم داشت. اینجا یک پیشنهاد شکل گرفت که من برای اون آژانس تبلیغاتی کار کنم. یک تصمیم بزرگ باید میگرفتم. اگر میرفتم به زندگی نامه استیو جابز و فلان و بهمان پشت پا زده بودم و اگر نمیرفتم هم با وضعیتی که داشتم به زودی شکست بزرگی میخوردم. نشستم فکر هام رو کردم و بعد از یه مدت به این نتیجه رسیدم که بله من باید برم اونجا کار کنم تا فرصت های جدیدی برای خودم ایجاد کنم. حدود 11 ماه در اون شرکت کار کردم و چیز های جدید یاد گرفتم. این چیزهای جدید بخشیش مربوط به تخصصم میشد و بخشیش هم برداشتی بود که من از اون فضای کاری داشتم. از تصمیم های درستشون الگو میگرفتم و از اشتباهاتشون هم درس و این باعث شد که در زمینه مدیریت هم تجربه هایی کسب کنم. چون روزهایی بود که اینقدر سر مدیران مجموعه شلوغ بود که من مجبور میشدم از حوزه وظایف خودم فراتر عمل کنم و اونجا تجربه هایی رو به دست آوردم. این بین همکاری در زمینه تبلیغات و مخاطب شناسی با شرکت ها و کارخونه های بزرگ که سابقه بسیار درخشانی هم داشتند تجربیات خیلی عمیق و درستی برای من به وجود آورد.

من یک سری خصوصیاتی داشتم همیشه که بهم کمک میکرد به درستی به مسئله نگاه کنم و به سرعت نتیجه گیری کنم. همین هم باعث میشد که سریع یاد بگیرم. ولی یک سری چیز ها هم هست که در گذر زمان به آدم اضافه میشه. ولی من اونقدر زمان نداشتم که به خاطرشون وقت سپری کنم. پس سعی میکردم که با یک تکنیک ذهنم رو گول بزنم.

بذارید این رو بهتر توضیح بدم. همه چیزی که باعث میشه شما امروز از دیروز موفق تر باشید، اعتماد به نفس هست. اعتماد به نفس وقتی به وجود میاد که شما یک سری چیز هایی داشته باشی. حالا ما فرض میکنیم که این اعتماد به نفس رو از راه دیگه ای بدست بیاریم. اینجا قدرت ذهن و تصور وارد میدون میشه. اینکه شما در ذهنت بیای یک شبیه سازی انجام بدی. بذارید یه مثال بزنم.

دو تا آدم رو تصور کنید که وارد یه اتاق میشن. یکیشون خودروی بنز داره و یکی هم مثلا پژو 206. قطعا اون آدمی که بنز سوار هست با اعتماد به نفس بیشتری وارد میشه و تاثیر بیشتری هم بر روی افراد حاضر در اون اتاق میذاره. ولی فردی که 206 داشته اعتماد به نفسش مقداری از اون آدم کمتره. برای همین اگر در مقابل اون یکی قرار بگیره نقطه ضعفاش میزنه بیرون. ولی این فقط یه مسئله ذهنی هستش. کافیه اون آدمی که 206 سوار هست در ذهنش تصور کنه که بنز سوار شده یا چیزی کمتر از اون آدمِ بنز سوار نداره. اگر قدرت تخیل و ذهنتون اینقدر قوی باشه که این شبیه سازی به خوبی اتفاق بیوفته مغز به راحتی گول میخوره و اعتماد به نفسی که لازم دارید رو بهتون عنایت میکنه و به نظر من این با اعتماد به نفس کاذب هم تفاوت داره. یک نکته ای رو هم بگم. یک مرز باریکی هم اینجا وجود داره با گول زدن خود. یعنی شما خودت نباید باورت بشه که بنز سواری. فقط باید ذهنت باورش کنه. نمیدونم دقیقا چطور این رو توضیح بدم. اما اگه خودت باورت بشه شروع میکنی به خیال بافی و یک زندگی ای را برای خودت تشکیل میدی از چیزهایی که وجود ندارن. اینطوری در ذهنت تو آسمونا زندگی میکنی در حالی که پات رو زمینه. این درست نیست. شما باید همیشه واقعیت های خودت رو بشناسی. از این عنصر هم فقط برای جذب اعتماد به نفس باید استفاده کنی. من برای خودم هم یه قانون اینجا تعریف کردم وقتی که فهمیدم چنین توانایی ای دارم. قانون این بود که هیچوقت چیزی که بهش فکر میکنم رو به آدم دیگه ای انتقال ندم. مثل همین بنز. اگر من در ذهنم تصور میکنم که بنز سوارم تا اعتماد به نفس بدست بیارم، نباید به کسی به دروغ بگم که من بنز سوارم. این شاید تصویر ذهنیتون رو برای خودتون باورپذیر تر کنه اما بعد از مدتی از شما یک شخص دروغگو میسازه و بعدا چند برابر اعتماد به نفستون رو میزنه زمین.

بگذریم. این قضیه باعث میشد که بین 4 نفر که دکترای چه و چه دارن بشینم و صحبت کنم و هیچ نقطه ضعفی بیرون ندم و تهش هم تصویر آدمی دنیا دیده رو از خودم به جا بذارم. یا مثلا مقابل مدیر یک کارخونه با سرمایه میلیاردی مینشستم و جوری با اعتماد به نفس صحبت میکردم که طرف پیش خودش فکر میکرد که من الان چه برو بیا و تشکیلاتی دارم. در صورتی که ممکن بود اون روز تو حسابم پانصد هزار تومن هم نداشتم.

همه این ها باعث میشد که تبدیل بشم به شخصی که هیچ کمبودی نداره و پر از نقاط قوت هست و هر موقع هر چیزی بخواد براش ممکن میشه. واقعا هم همینطور شد. با این که باورش برای خودم هم یه وقتایی سخت میشه ولی به جایی رسیدم که تقریبا هرچیزی بخوام رو ظرف یه مدت کوتاه بدست میارم.

گذشته از این ها یکی از مهم ترین انتخاب هایی که من تو زندگیم انجام دادم کنار گذاشتن تحصیل بود. آخرین مدرک تحصیلی من کاردانی رشته معماری در دانشگاه آزاد هست که تو سال 93 اخذ کردم و بعد از اون تا مدتی سراغ دانشگاه نرفتم. سال 96 البته به دلایلی دانشگاه ثبت نام کردم که لیسانس بگیرم اما 4 ترم گذشته، 3 ترم مرخصی گرفتم و تو یک ترم هم 15 واحد پاس کردم و الان هم تصمیم گرفتم که انصراف بدم. کنار گذاشتن تحصیل یکی از درست ترین و مهم ترین تصمیمات زندگیم بود و تا زنده ام ازش دفاع میکنم. چون اگر تحصیلم رو ادامه میدادم ممکن بود الان یه جوون حدودا 22 ساله با یه لیسانس – بدون تجربه کاری و شغل و آ… باشم. به عبارتی یه آدم بی کفایت که هیچ جایگاهی نداره، فقط توی یه برگه کاغذ براش نوشتن که لیسانس داره. من هم کلا آدمی نیستم که روی برگه ها بازی کنم و عادت دارم در واقعیت ها سیر کنم. به هر حال امروز تو مسیری هستم که بعضی اوقات بعد از کسب یه سری موفقیتا تو دلم به خودم میگم خیلی چاکریم!

خرداد 96 بود که دیگه نشد توی اون شرکت تبلیغاتی کار کنم و با حفظ حرمت ها از اون شرکت اومدم بیرون. ولی راستش رو بگم خیلی بلاتکلیف بودم. اکثرا فکر میکردن که اوضاع تحت کنترلمه ولی نبود. بین یه 3 راهی گیر کرده بودم. کار دولتی به پیشنهاد پدرم، کارمند شدن در یک شرکت تبلیغاتی دیگه یا راه اندازی دوباره اطلس. روزها پشت هم میگذشت و من روز به روز عصبی تر میشدم و کم کم هم داشتم زیر بار قبول کردن کار دولتی میرفتم. حتی رفتم مدارک رو هم ارسال کردم ولی توی گزینش سوالاتی پرسیدن که جوابش رو نمیدونستم. در نتیجه رد شدم. شاید اینکه من نمیدونستم تسبیحات اربعه چیه و شب قدر چه دعایی میخونن بزرگترین شانس زندگیم تا امروز بود. وگرنه الان احتمالا داشتم جای اینکه در مورد دست آورد های زندگیم مینوشتم یه بابایی رو پاس میدادم به اتاق بقلی و خودم رو صندلیم چرت میزدم و ته ماه هم یه حقوق ثابتی ریخته میشد به حسابم و همین ریتم رو تا 50 سالگیم ادامه میدادم. بعد از رد شدن در اون مصاحبه گزینشی احساس میکردم به غرورم توهین شده. همین باعث شد که برگردم به خود اصلیم. تصمیم گرفتم که دوباره اطلس رو راه بندازم و اینجا یه انرژی دوباره ای در من دمیده شد.

به سرعت همه چیز رو جمع و جور کردم و شروع کردم به جذب مشتری. پیج اینستاگرام اطلس رو هم راه انداختم و سعی میکردم پست های جذابی براش بسازم که اطلاعات درستی هم در مورد خدماتمون ارائه بده. روزی پانزده تا شانزده ساعت کار میکردم، پول در میاوردم و اطلس رو ارتقا میدادم. جوری کار میکردم که فقط برای خواب از میز کارم پا میشدم و بقیه اوقات حتی غذام رو هم حین کار کردن میخوردم تا بازدهیم رو بالا نگه دارم. هنوز هم زیاد کار میکنم. خلاصه که هی کار کن و هی پول دربیار و هی خرج برای اطلس کن. به جایی رسیدم که دیدم دیگه تنهایی نمیشه در نتیجه یکی از بچه های اطلس سابق رو با چند نفر دیگه جمع کردم و یه تیم 5 نفره تشکیل دادم که کارمون رو شروع کنیم. پاییز 96 شده بود. یه محله ای هست تو شهر محل زندگیم که خیلی شبا میرم توش قدم میزنم. از قضا طبق معمول یکی از همون شب های پاییزی بود که در حال قدم زدن تو همون محله، تو گروه تلگرامی که با بچه های تیم داشتیم قول دادم که تا یک سال دیگه حتما ما یه دفتر خفن با مشتری های خیلی خفن خواهیم داشت. خیلی عجیب بود. چون به جای یک سال، 3 ماه بعد اون اتفاق رخ داد و ما دفترمون رو در گرون ترین نقطه شهر اجاره کردیم و بعد از اون کار جنبه ی خیلی جدی تری به خودش گرفت. مشتری های خیلی خوبی رو جذب کردیم و کار های خیلی باحالی هم انجام دادیم. بلافاصله هم رفتم سراغ اخذ مجوز و کار های ثبتیش که کار از نظر قانونی هم دچار مشکل نشه و هر روز بهتر از دیروز شد وضعیت. ولی این نکته هم جا نمونه که کار ها و مدیریت اطلس هم هر روز سخت تر از روز قبل شد و این روند هم همینطور ادامه داره.
این روزها یکی از جدی ترین پروژه های دیجیتال مارکتینگی که تا امروز گرفتم در مرحله شروع هست. یک مشتری خیلی بزرگ و خوب که با خودش موفقیت های زیادی رو وارد مجموعه من میکنه و همین بهانه ای شد که بشینم یک مقدار به گذشته ها فکر کنم و برای خودم یادآوری کنم که از کجا اومدم به اینجایی که امروز هستم. کم و بیش نکته های جذابی تو داستانم بود که حس میکردم بعضی هاش میتونه به هم نسل های خودم کمک کنه که اون ها هم بتونن در مسیر موفقیت قرار بگیرن. پس شروع کردم به نوشتن این مقاله ای که خوندید.

ممنونم از شما و امیدوارم که بهترین ها رو تجربه کنید.

عرفان جمال زاده / 2 تیر 1397

2 دیدگاه در “من یک مدیر دهه هفتادی هستم”

  1. سلام بنده هم یک عدد دهه هفتادی با سابقه زندگی ۲۰سال و دو ماه هستم که امروز اولین روز شروع کار آنلاینش بود و حسابی خسته و افسرده و سردرگم شده بود اما با خوندن مقالتون انرژی ای گرفت ک قراره فردا ۵ صبح دوباره از خواب پاشه و برای رویاهاش بجنگه😅
    زندگیتون خیلییییی شبیه زندگی من بود منم از ۱۷سالگی با خوندن زندگینامه آدمای موفق کل دیدگاهم ب زندگی عوض شد و گرفتن مدرک و شغل دولتی و حقوق کارمندی نه تنها برخلاف افکار ۹۰درصد مردم برای من موفقیت محسوب نمیشد بلکه حس میکردم باعث بدبختی و هدر رفتن زندگیم میشه و حسابی شروع به مطالعه در مورد فضای اقتصادی جدیدی که اینترنت و ابزار های ارتباط الکترونیک ب وجود آورده بود شدم با اینکه میدونم هنوز تجربه کمی دارم و کنکور و پشت کنکور و دانشگاه باعث عقب افتادنم شد اما این تابستون اولین فرصت استراحتم بود که بعد از چندین سال به دست آوردم اما تک تک دقایقشو به مطالعه و کار برای رسیدن به موفقیت و رویاهام اختصاص دادم.کار سخته و مسیر موفقیت دور و دراز اما پر معجزه س که میتونه مارو خیلی سریع به اهدافمون برسونه.امیدوارم از این معجزه ها برای تمام کسایی که ذهن باز و روشنی دارن و بدون در نظر گرفتن اینکه شرایط کشور چجوره دولت اشتغال ایجاد نکرده سرمایه ندارن مدرک تحصیلیشون خوب نیس دلار رفته بالا و هزار تا حاشیه دیگه همچنان میدونن که خودشون تنها کسی هستن که میتونه اونارو به موفقیت و خوشبختی برسونه تلاش میکنن اتفاق بیفته.راستی برای فردا و دومین دومین روز کاری من هم دعا کنید😂😅موفق و پیروز باشید دوست عزیز و مرسی از مقاله زیباتون🌹

    1. به به. اميدوارم موفق باشيد تو زندگيتون و همچنين در شغل جديد پيشرفت ها و تجربه هاي زيادي بدست بياريد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *